تبليغاتX
برات مهم نیست

برات مهم نیست

 doostane azizzzzzzzzz ba arze mazerat dastano bardashtam, baghiasho gharare az khodam besazam unvaght mizaramesh tu web....... :d ghorbune hamegi, felan

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:59 توسط ملیکا |


سلام بچها....راستش امروز حرف خاصی‌ ندارم فقط اومدم این شعر رو بذارم. نصف شبی‌ دلم گرفت این شعر رو نوشتم. معمولان من شعرهامو جایی‌ نمیزارم ولی‌ امیدوارم از این خوشتون بیاد....دوستون دارم، فعلا

توی این تاریکی شب، هوای چشماتو کردم


باز یه شعر عاشقونه، باز گرفته دل تنگم


لحظه لحظه خاطراتت میگذرن از خاطره من


میدونم اشکات هنوزم میریزن بخاطر من


من نمی‌خوام زندگیمو بسپرم به دست تقدیر


دیگه طاقت نمیارم که بشم اینجوری تحقیر


من عاشق دیگه حتی سرنوشت سرم نمی‌شه


تو فقط لب تر کن و من  همصداتم تا همیشه


من می‌خوام تو عالم عشق بازم دستاتو بگیرم

فرصتی بده که واست با اشاره ا‌ی بمیرم.....

 

 


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:18 توسط ملیکا |


دوستت داشتم، دارم، و خواهم داشت.....باورم کن..!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:4 توسط ملیکا |


سلام بچهای گل!!! چطورین؟ چه خبرا؟ قرار نشد من که نمیام نت شما هم نیاین! بعضیا یه احوالی می‌پرسن اقلاً خدا خیرشون بده! بعد هزار سال بین این درسهای لعنتی ۲ دقیقه وقت پیدا کردم یه آپ بکنم. دلم واسه همتون خیلی‌ تنگ شده....خدایی همه نه ولی‌ واسه بیشترتون.... چون از یکی‌ ۲ نفر دل خوشی‌ ندارم...خلاصه خواستم بگم که من زندم، نفس می‌کشم، نبزم هم می‌زنه! راستی‌ یه کاری داشتم با اونی‌ که خودش میدونه کیه....ببین یعنی‌ واقعا داری خودتو میکشی که از هر طریقی که شده جلب توجه کنی‌....که البته میکنیا، ولی‌ این حنا دیگه واسه من رنگی‌ نداره....لطف کن اسم منو دیگه نبر. دیگه گذشت اون زمان....من دیگه خریت نمیکنم عزیزم. فعلا من برم به درس و زندگیم برسم تا بعد شاید دوباره آپ کردم. راستی‌ ساقی‌ جونم هروقت سرش خلوت شد داستانو گذشت خبرتون می‌کنم. اونم مثل من گرفتار درسه.

بچها اگه وب من رو توی فایرفاکس با کنید قسمتی‌ از مطلب ناخنا می‌شه....توی اینترنت باز کنید معمولان بهتره

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:25 توسط ملیکا |


bacheha chon kheilia dastan e khaterate mordaro khastan saghi joon zahmatesho mikeshe az in be bad! gharar shode oon dastano bezare tu webesh. dele-tavahomi.blogfa.com. berid unja tozihate bishtar ham hast. fadaye hamatoon. hatman be abjie golam sar bezanidd. dar zemn in saghi ham ashegh shode dobare badjurrrrrrrrrr khoda rahm koneee 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:1 توسط ملیکا |


سلام. این آپ بیشتر بخاطر تشکر از شماست....از همتون ممنون که این روزا کنارم بودین، دلداریم دادین، دعام کردین! خواستم بگم که حالم خیلی‌ بهتره اون لحظه خیلی‌ عصبی و ناراحت بودم، بدجوری زده بود به سرم. ولی‌ الان سر عقل اومدم. قسمت این بود که همچین اتفاقی‌ بیفته که من متوجه یه سری مسائل بشم. توی قسمت نظرات یه سری حرفا زدم که فکر نکنم همتون خونده باشید پس دوباره اینجا میگم. اولا اینکه وبم بسته نمی‌شه اما آپ نمیکنم. ادامهٔ داستان خاطرات مرده رو هم اگر یکی‌ از دوستام موافقت کنه میدم اون بذاره تو وبش و آدرس وبش رو بعدا اینجا مینویسم. در مورد آیدیم هم باید بگم که با این آیدی که اینجا نوشتم آن نمیشم و کسی‌ رو accept نمیکنم. آیدی  قبلیم رو که خیلیاتون دارید می‌خواستم حذف کنم اما نشد، واسه همین اون آیدی فعلا هست اما توش نمیرم. یه آیدی جدید ساختم که اونایی که خواستم رو توشadd کردم و می‌کنم. از اونایی که آیدی جدید من رو دارن خواهش می‌کنم اگر خواستن به کسی‌ بدنش اول به من بگن. با بعضیها خیلی‌ حرفا داشتم اما اگر نگم بهتره چون حوصلهٔ دعوا و جر و بحث ندارم....خدا خودش جوابشونو میده. دوستون دارم یه عالمه. هر چند وقت یبار یه یادی از ما بکنید، نظرها رو چک می‌کنم!

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:24 توسط ملیکا |


 سلام عزیزای دلم....! ببخشید باز هم داستان رو آپ نکردم. بچها شما بگین چیکار کنم، عاشقی هم بد دردیه ها!!!! بابا من این یارو رو ۳ ماه یبار هم نمیبینم. چه خاکی توو سرم کنم آخه...شما راه حلی به ذهنتون میرسه؟؟؟ امروز هم یه متن قشنگ آوردم که حرف دل خودمه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. در ضمن این آهنگ جدید احسان غیبی خیلی‌ قشنگههههههه! هر چقدر خودش آدم مزخرفیه آهنگاش قشنگن! البته به نظر من.

اسمتو واسه دلخوشي مي خوام ، دلتو واسه عاشقي مي خوام ، صداتو واسه آرامش مي خوام ، دستت رو واسه نوازش مي خوام ، پاهاتو واسه همراهي مي خوام ، عطرت رو واسه مستي مي خوام ، خيالت رو واسه پرواز مي خوام ، خودت رو واسه پرستش مي خوام .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:5 توسط ملیکا |


سلام دوستهای گلم! توروخدا منو نزنین ولی‌ از اونجایی که ساقی‌ مسافرته و من هم حوصله ندارم خودم داستانو فارسی‌ کنم گفتم بیام یه شعر و وری بنویسم که اقلاً دلم خنک شه. این شعر رو دیروز یجا خوندم خیلی‌ خوشم اومد...منو یاد یکی‌ میندازه که الان چند روزه ندیدمش دارم خل میشممممممممممممم!  خوب بقیش به شما مربوط نمیشههههه شعرو بخون، نظر بده، بعدشم بای بای! دوستون دارم...بوس بوس

مگه تو خودت نگفتي كه كنار من ميموني

هي ميگفتم بي تو مردم با زبون بي زبوني

عزيزم يادت بمونه خيلي بد كردي و رفتي

به تو عادت كرده بودم اما تو رفتي كه رفتي

من ساده فكر ميكردم كه به آرزوم رسيدم

اين همه به پات نشستم از تو هيچ چيزي نديدم

باشه من ميرم ولي تو به خدا تنها ميموني

نگرانتم نباشم به خدا خودت ميدوني

باشه من ميرم ولي تو چشم به راه من نباشي

قلب ساده و صبورم بايد از عشقت جدا شي

آخر قصه ما هم عاقبت كه زيرورو شد

كي فكر ميكرد كه نباشي دل من بي آبرو شد

باورش سخته هنوزم اگه تو نباشي پيشم

كي درد منو ميفهمه واي دارم ديونه ميشم

وقتي كه صدات به گوشم ميرسه آتيش ميگيرم

وقتي تو نباشي پيشم با كي من آروم بگيرم

از همون روزي كه رفتي دارم از غصه ميميرم

از همه مردم اين شهر هي سراغت رو ميگيرم

از همون روزي كه رفتي قاب عكست رو ميبوسم

تو اونجا غريبي آره منم اين گوشه ميپوسم

منتظر ميمونم اما ميدونم برنميگردي

كاشكي بودي و ميديدي با من تنها چه كردي

بدون عاشقت يه عمره تورو از يادش نبرده

يه روز برميگردي اما ميشنوي فلاني مرده

آره ميشنوي فلاني مرده...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:7 توسط ملیکا |


سلام سلام! خوبید همگی‌؟؟؟ من که خوبم...البته یکم اعصابم از دست بعضیها بهم ریخته ولی‌ تو این شرایط اصلا مهم نیست.... به هر حال امروز اومدم بقیه داستان رو بذارم. ببخشید اگه دیر شد این هفته سرم خیلی‌ شلوغ بود وقت نت نداشتم. باز هم تشکر از ساقی‌ جووونم که انقدر منو کمک می‌کنه...البته بد از اون خودم هم کلی‌ باید بشینم غلتشو درست کنم واسه همین کم کم آپ میکنمممم! از اونایی که سر میزنن ممنون، اونایی هم که سر نمیزنن اگه بزنن بد نیست..! قربون همتون. بووس بوووس

وقتی‌ رسیدم اونجا فراز با یه دست گل روز قرمز اونجا منتظرم بود. وقتی‌ دیدمش همه بدنم شروع به لرزیدن کرد و سر جام خشکم زد. خیلی‌ عوض شده بود. خییلی خوشتیپ تر شده بود!! دوید بغلم. منو از زمین بلند کرد و گونهامو بوسید. داغ شده بودم. حتی سلام هم نکردم!!

-ملیکا! باورم نمی‌شه اینجایی! وای خدایا! ماشالا چقدر عوض شودی....خوب موندیا!!

-تو هم خییلی عوض شودی...مثل اینکه هوای خارج بهت ساخته!!

-جدی؟؟؟ راستی‌ چمدوناتو بده من واست بیارم سنگینن!

-مثل همیشه مهربونی!

-تعریف نکن دیگه!!! به پای تو که نمیرسم!!!

-لوس نکن خودتو دیگه!!!

فراز دستش رو انداخته بود دورم. باهم از فرودگاه رفتیم بیرون. احساس خوبی داشتم. احساس آرامش. احساسی‌ که هیچ وقت  با آرش نداشتم. فراز کتشو در آورد و انداخت دورم. هوا سرد بود با اینکه اواسط بهار بود! سوار ماشین شدیم. فراز یه آهنگ آروم عاشقانه گذاشت و من دیگه از خودم بی‌ خود شده بودم. از وقتی‌ از فرودگاه اومده بودیم بیرون فراز هیچی‌ نگفته بود. من هم زبونم بند اومده بوده. خوشبختانه فراز سکوت و شکست و گفت:

-سفر خوبی داشتی؟؟

-آره.....ولی‌ قبل از اومدن آرشو تو فرودگاه دیدم...از دبی برمیگشت!

-می‌شه دربارهٔ آرش دیگه حرف نزنیم؟؟ هیچ وقت....

-باشه هرچی‌ تو بگی‌!

-راستی‌، من از مادرم جدا زندگی‌ می‌کنم...یه خونهٔ کوچیک  جمع و جور اجاره کردم که فعلا اونجا هستم. اگه بخوای میتونی‌ بری پیش مامانم بخوابی. اما اگر مشکلی‌ نداری خونهٔ من ۲خوابست...می‌تونم یه اتاقشو بدم به تو که راحت واسه خودت استراحت کنی‌!

-نه بابا مشکلی‌ نیست همون میام خونهٔ تو...با مامانت رو در وایسی دارم!

-اوکی عزیزم!

رسیدیم خونهٔ فراز. درو باز کرد و من اول رفتم تو.. خونهٔ قشنگی‌ داشت. خیلی‌ کوچیک بود ولی‌ واسه یه نفر زیاد هم بود.

-دوسش داری؟

-کی‌ رو؟

-بابا خونرو میگم!

-آهان!!! آره! خییلی قشنگه!

-مرسی‌! خوب ملیکا، اون اتاق سمت چپی مال تو! برو خوش باش!

-الان که خوابم نمیاد!

-چه خوب! پس میتونیم بشینیم یه گپ مفصل بزنیم!

- راستی‌، تو خونهٔ تو غذا پیدا می‌شه؟؟

-کالباس سوسیس هست! شرمنده دیگه خونه مجردیه!

-همونا رو بیار بخورم بابا از سرم هم زیاده!!

-هه! باشه الان میارم برات! می‌خوای تو برو لباستو عوض کن تا من میزو بچینم!

-اوکی عزیزم مرسی‌.

لباسامو عوض کردم و یه لباس راحت ولی‌ قشنگ پوشیدم و رفتم پیش فراز. سر میز نشستیم و همینجور که میخوردیم باهم صحبت میکردیم.

-خوب خانمی! تعریف کن ببینم! با مینا آشتی‌ کردی؟

-آره بابا....بی‌چاره دست خودش نیست که...آرش همه‌رو با قیافه و شهرتش فریب میده!

-حتی تو رو؟

-خودت دیدی که....۱ سال به پاش نشستم....فقط عمرمو تلف کردم...

-دیگه دوسش نداری که؟ داری؟؟

فراز کاملا جدی بود. تو چشام زًل زده بود معلوم بود جواب من واسش خیلی‌ مهمه. نمی خواستام دلشو بشکونم اما نمیتونستم به بهترین دوستم دروغ بگم. آروم گفتم:

-فراز....چرا...دوسش دارم....خیلی‌.....وقتی‌ تو فرودگاه دیدمش خیلی‌ جلوی خودمو گرفتم که نپرم بغلش.....امیدوارم بتونم اینجا فراموشش کنم...

صورت فراز پر شد از ناامیدی. اخماش رفت تو هم. وقتی‌ اخم میکرد جذابتر هم میشد!

-ملیکا، اونو بسپر به من...حالا آرشو ول کن.....از خودت بگو. می‌خوای اینجا چیکار کنی‌؟

-۱۰۰% اول از همه میرم دنبال درس و دانشگام.

-اون که حله....من با دانشگام صحبت می‌کنم. مدرکتو میبرم. مثل قدیما میشیم همکلاسی! چه روزایه خوبی بود!

-آره واقعا...من، تو، مینا، آرش.....هی‌....کاش همه‌چیز مثل قدیم بود....کاش آرش مثل قدیم بود...

اسم آرشو که آوردم فراز یهو بهم ریخت....از سر میز پاشد.

-چی شد فراز؟

-هیچی‌...من خستم....تو هم ۲۰ ساعت تو راه بودی بهتره بری بخوابی...پاشو دیگه....حالا بعدا بیشتر باهم حرف می‌زنیم...شب بخیر.

بدون اینکه به من نگاه کنه رفت تو اتاق. نباید دوباره اسم آرشو میبردم اما دست خودم نبود. منم رفتم تو اتاق...چشمامو بستم و خوابم برد...

صبح وقتی‌ بیدار شدم فراز لباس پوشیده و آماده بود. میز صبحانه رو آماده کرده بود و نشسته بود پای تلویزیون. اما حواسش اصلا به تی وی نبود. خیلی‌ تو فکر بود. رفت پیشش نشتم و گفتم:

-سلام آقای بد اخلاق!!!خستگیت در رفت؟؟

-آره عزیزم...توروخدا ببخش من دیشب یکهو پاشدم....سرم خیلی‌ درد میکرد.

-عیب نداره بابا! داری میری دانشگاه؟؟

-آره دیگه...بیا صبحانه بخوریم وگرنه دیرم می‌شه!

-باشه

باز نشستیم سر میز.

-خونه تنهایی نمیترسی؟؟ می‌خوای زنگ بزنم مامان بیاد پیشت؟

-نه بابا مگه بچم؟؟ حالا کی‌ برمیگردی؟

-۴،۵. اگه حوصلت سر رفت تلویزیون و لپتاپ در اختیار تو! این دور و ور هم میتونی‌ بری قدم بزنی‌ یکم با محیط آشنا شی.

-مرسی‌!

-ملیکا؟

-جان؟

-خیلی‌ وقت می‌خوام یه چیزیرو بهت بگم....من.....من..

-بگو دیگه جون به لب شدم!!!

فراز از سر میز پاشد. رفت به سمت در و گفت:

-خیلی‌ دوست دارم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط ملیکا |


سلام سلام! خوبید؟؟ بکس دقت کردین دیگه مطالب رو با شعر شروع نمیکنم؟ این خودش خیلی‌ پیشرفته!! بچها ۲ روز پیش تولدم بود پس به افتخار من همه زیگ زاگ زیگ زاگ...شما بخونید من توبه کردم دیگه. راستی‌ کادو یادتون نره....فقط خواهشا از اون کادوها که واسه حسین و امیر و ارمین می‌گیرید واسه من نگیرید! البته من شدیدا به کرم کوچیک کنندهٔ دماغ نیاز دارم ولی‌ من و  حسین از همونی که واسش خریدین داریم شریکی استفاده می‌کنیم! خوب حالا بریم سر داستان........بچها تا میتونید این آرش رو فحش بدین من دلم خنک شه

-جدی میگی‌؟ واقعا می‌شه؟ فراز من بی‌ تو چیکار می‌کردم                                                          

-بودن و نبودن من که هیچوقت واسه تو آنقدر فرق نمیکرد...

-شر نگو فراز! تو بهترین دوست منی‌! اگه برادر داشتم تورو اندازهٔ اون دوست داشتم!

-منم خیلی‌.....

همون موقع بود که در باز شد و مینا اومد تو.

-فراز جان مینا اومد من باید برم. فردا باهات تماس میگیرم.

-اوکی عزیزم فعلا بای

-قربونت برم. بایییی

تا گوشی رو قطع کردم موبایلم  زنگ زد. شمارشو چک کردم. آشنا نبود. گوشی رو برداشتم و گفتم:

-الو؟

-الو سلام ملیکا خانوم. از اونجایی که شما جی اف آرش هستین، می‌شه بگید الان ایرانه یا نه؟ من ازطرفداراشون هستم....

خیلی‌ سعی‌ کردم عصبانی‌ نشم. اما فایده ای  نداشت. با عصبانیت گفتم:

-من جی اف آرش نیستم! یعنی‌ دیگه نیستم...نمیدونم آرش کدوم گوریه ولی‌ هرجا هست شما الکی‌ حرص اون آشغالو نزن.

-ببخشید بابا چرا میزنی‌ حالا؟؟ آدم قطعی‌ بود آرش با دیوونه ای مثل تو دوست شد؟؟؟

گوشی رو قطع کردم و دیدم که مینا بدون اینکه سلام کنه رفت تو اتاقش و درو بست.. قیافش خیلی‌ آشفته بود.  رفتم دم اتاق و گفتم:

-مینا ما باید باهم حرف بزنیم....نمیتونی‌ قایم موشک بازی‌ در بیاری....قضیه جدی....درو باز کن مینا!!

مینا درو باز کرد. سرش پایین بود و اشک میریخت. اصلا تو چشام نگاه نکرد ولی‌ گفت:

-ملیکا منو بکش....من خیلی‌ پستم....خیلی‌....

-مینا شر نگو بشین کارت دارم

-من دیگه روم نمی‌شه تو چشات نگاه کنم....ملیکا این جواب همهٔ خوبیت نبود...میدونم...

-حرف آخرمو بذار اول بزنم! من دیگه کاری به کار آرش ندارم. آرش مال تو! اون هیچوقت مال من نبود....همیشه با همه بود غیر از من....فقط وقتی‌ به یادم میفتاد که بهم نیاز داشت....این بهترین بهونست که همه چیرو تموم کنم. من از دست تو ناراحت نیستم....عاشقیه و صد دردسر.....ایشالا که خوشبخت شین....من تا چند وقت دیگه میرم پیش فراز. شاید اونجوری فراموش کردنش واسم راحتر باشه....

مینا هیچی‌ نگفت. باز رفت تو اتاقش. صدای گریش میومد. دلم واسش میسوخت......دلم میسوخت که مثل من تو دام آرش افتاده بود.....ولی‌ آرش همهٔ دخترارو شیفته خودش کرده بود. چشم های آبیش دخترارو تو رویا غرق میکرد. خیلی‌ کم کسی‌ پیدا می‌شه که موهاش مشکی‌ باشه ولی‌ چشاش آبی! تیپش به قول معروف دختر کش بود! ولی‌ شخصیتشو به کل از دست داده بود....دیگه خودش نبود.....همیشه یا مست بود یا دوستاش با مواد مخدر مثل اکس یا هروئین و از این چیزا  بهش حال میدادن. درس  و دانشگاه رو هم دیگه گذاشته بود کنار. من هم دیگه دانشگاه نمیرفتم چون می‌خواستم تو کانادا ادامهٔ تحصیل بدم. فراز راست میگفت. ارزش من اونقدر کم نبود که باهمچین آدمی‌ باشم. رفتم تو اتاق و شروع کردم به بستن چمدونم. حتی مطمئن نبودم که کارم درست می‌شه یا نه ولی‌ دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. موبیلم زنگ زد. آرش بود. جوابشو ندادم. چند بار زنگ زد. موبایلیمو خاموش کردم. اون شب تا صبح به آیندم فکر می‌کردم...

چند روز گذشت و دیگه خبری از آرش نشد. طبق معمول حتما گرفتار آهنگاش بود. مینا هم رفته بود خونهٔ مامانش اینها چون به قول خودش نمیتونست تو چشای من نگاه کنه. هر روز با فراز تماس داشتم. میگفت کارمو درست کرده و تا  ۲ هفتهٔ دیگه می‌تونستم از ایران خارج شم.  هرچی‌ میگذشت من به فراز بیشتر علاقمند میشودم. دوست خوبی بود ولی‌ دلم می‌خواست یکم بیشتر از دوست باشیم. مطمئن بودم اونم نسبت به من همین احساس داشت. ولی‌ من هنوز عاشق آرش بودم! هنوز هم بجز آهنگ اون به آهنگ هیچکی گوش نمیکردم...هنوز اتاقم پر عکساش بود...اما من تصمیممو گرفته بودم. زندگی‌ با یه خواننده معروف اصلا آخر و عاقبت نداشت.  بعضی‌ از مجلهای خارجی عکس مارو انداخته بودن رو جلدشون با تیتر “پایان تلخ” یا “جدایی ناگهانی” و کلماتی‌ شبیه به این. اوایل اعصابم خورد میشد ولی‌ بعد از چند وقت عادی شد. حالا به جای عکس من عکس مینا تو روزنامه ها و مجلها بود. بهم میومدن. از روزی که با آرش بهم زدم نه از مینا خبر داشتم نه از آرش. ولی‌ من نمیخواستام دوستی چندین و چند ساله من و مینا به خاطره آرش بهم بخوره.

روز آخری که ایران بودم با مینا تماس گرفتم. باهاش توی پارک قرار گذشتم و گفتم خیلی‌ حرفا هست که قبل از رفتنم باید بهش بزنم. وقتی‌ به پارک رسیدم مینا اونجا منتظرم بود. مضطرب به نظر میرسید. رفتم جلو. مینا گفت:

-سلام

-سلام عزیزم

-داری میری؟؟

-آره....فردا صبح...بیا بریم  یک جا بشین   راحت حرف بزنیم

-اوکی

رفتیم رو یه نیمکت نشستیم. خیلیا بهمون نگاه میکردن، ولی‌ مهم نبود.. حس کردم که چند نفر داشتن دزدکی عکس میگرفتن. ولی‌ عادت کرده بودم. خلاصه سر صحبت با مینا باز کردم.

-مینا من نمی‌خوام دوستیمون خراب شه....نمی‌خوام وقتی‌ از ایران میرم بینمون کینه باشه..

-یعنی‌ واقعا منو بخشیدی؟؟

-از اولش هم دلخور نبودم! هر کاری کردی گذشتم به حساب اینکه عاشق شدی و دست خودت نیست...

مینا منو بغل کرد. اشک شادی تو چشاش جمع شده بود. ازش پرسیدم:

-راستی‌، آرش چطوره؟؟

-خوبه....دیگه از تو اصلا حرف نمیزنه...

-مهم نیست...

-هفتهٔ پیش رفت دبی واسه کلیپ جدیدش....دلم خیلی‌ تنگ شده...

-هه....تازه اول بدبختیتهٔ خانوم!! تازه می‌فهمی من تو این مدت چی‌ کشیدم..

-آره واقعا که خیلی‌ صبوری....ولی‌ چون دوسش دارم با همه چیش میسازم....تو هم به خاطره همین صدات در نمیومد...

-مینا؟

-جانم؟

-من دیگه نمیام ایران....نمی‌خوام باز آرشو ببینم و خاطرات قدیم واسم زنده شه....دلم واست تنگ می‌شه...خیلی‌ خیلی...معلوم نیست دیگه کی‌ بتونم ببینمت...

-اگه من نبودام الان تو و آرش باهم بودین....تو ایران میموندی....به زندگیت میرسیدی....واقعا دیگه ازت خجالت می‌کشم

-به خدا اگه دیگه حرفشو بزنی‌ نه من نه تو!

-باشه باشه....راستی‌، جریان تو و فراز چیه؟؟؟؟خبریه؟؟؟

-نه بابا.....ولی‌ فک می‌کنم خیلی‌ دوسش دارم...

-جدی؟؟؟؟

-آره....خوب دیگه من باید برم....منو فراموش نکنیا!!

-نه عزیزمممم!! دلم برات خیلی‌ تنگ می‌شه....

بغلش کردم و باهاش خدافظی‌ کردم....هردومون گریه میکردیم.....خییلی واسم سخت بود ولی‌ چاره ای نداشتم....

روز بد کوله باری از غم و غصم رو برداشتمو رفتم فرودگاه. مینا اومد که بدرقم کنه. وقتی‌ داشتن بیلیتمو چک میکردن یکهو آرشو دیدم. اون شب قرار بود از دبی برگرده.. مینا به من نگفته بود و من از دیدنش خیلی‌ شکه شدم. تا منو دید دوید طرفم. من یجوری برخورد کردم که انگار اصلا ندیدمش. اومد پیشم وایستاد و گفت

-اینجا چیکار میکنی‌؟

-به تو چه ربطی‌ داره؟؟؟

-به من ربط داره! ناسلامتی ما ۱ سال دوست بودیما!

-خوشحالم که دیگه نیستیم

-حالا جدی کجا داری میری؟؟

-پیش فراز. کانادا!

-چی‌؟ مینا به من نگفته بود!! واسه چی‌؟؟ تو که اینجا همچی‌ داری....یهو فکر خارج واسه چی‌ زد به سرت؟؟

-آرش واقعا که خییلی نفهمی! انگار که نه انگار زندگیمو از این رو به اون رو کردی! برو گمشو از جلو چشام خواهشا وگرنه مامور خبر می‌کنم!

-خیلی خوب بابا چته تو؟؟؟؟

همون موقع بود که نزدیک ۵۰ تا دختر با دست گل دویدن طرفش....اونم که انقدر سرگرم اونا شد مثل همیشه منو یادش رفت. بد از چک کردن بلیط و پاسپورت و از این چیزا، سوار هواپیما شدم. کل راه تو فکر فراز بودم....واسهٔ دیدنش لحظه شماری می‌کردم....


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط ملیکا |


سلام. شاید این وب کمکی‌ باشه که باری از رو دلم برداشته شه...ملیکا هستم. کانادا زندگی‌ می‌کنم. ۱۵ سالمه...و بقیش به شما مربوط نمی‌شه.... (گریه نکن حالا!) اگر بیشتر از این سوال داری آی دی منو اد کن: meli_divoone@ymail.com


HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388



Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

ساقی‌ جون، واسه تو شنیدنی نیست
نوگل جون، سر و صدا
مینا مخته
وب توپ و تانك هواداران امير دنجر
خیلی تنهام
خروس خانومی
وب نانا جونم (دیوونهٔ امیر)
رپ سه پسرای گلم(نگین)
یه شومپکت سردرگم
قالب های فوق جدید بلاگفا